آخرین جلسه ی کارگاه داستان؛
«برای صادقانه سخن گفتن با مردم و برای گفتن حقیقت به آنان هر چند تلخ و زهرآگین باشد برای قوت قلب بخشیدن به انسان در راه تحکیم پایه های ایمانش به آینده و توان بخشیدن به وی در راه آفرینش آینده برای مبارزی فعال بودن در راه استقرار صلح بر گستره زمین برای پروراندن مبارزانی نو در راه این هدف برای یگانه ساختن مردم در راه تحقق بخشیدن به آرمان های طبیعی و نجیبشان در مسیر پیشرفت بشریت و کمال انسان موثرتر و نیرومندتر از هنر چیزی وجود ندارد ***
هنر در قلب و روح انسان نفوذ و تاثیری حیرت آور دارد بنابر این هر که ازاین توانائی و قدرت برخوردار باشد و آن را در راه آفرینش زیبائی در روح انسان و در جهت سعادت بشریت به کار گیرد می تواند و حق دارد خود را هنرمند بنامد»
سخنرانی ميخائيل شولوخف در دسامبر ۱۹۶۵ پس از دريافت جايزه نوبل

*میخائیل شولوخف
خدا...
اگرمن جاي اوبودم همان يك لحظه اول كه اول ظلم راميديدم ازمخلوق بي وجدان جهان راباهمه زيبايي وزشتي به روي يكدگرويرانه ميكردم عجب صبري خدادارداگر من جاي اوبودم كه ميديدم يكي عريان ولرزانست ويكي پوشيده درصدجامه ي رنگين زمين وآسمان راواژگون ومستانه ميكردم.عجب صبري خدادارداگرمن جاي اوبودم به عرش كبريايي...باهمه صبرخدايي...تاكه ميديدم عزيز نابه جايي نازبريك نارواگرديدوخواري ميفروشدگردش اين چرخ راوارونه ميكردم.
همين بهتركه اوخودجاي خود باشد.بنشسته وتاب تماشاي تمام زشتكاري هاي اين مخلوق رادارد.وگرمن به جاي اوچوبودم يك نفس كي عادلانه سازشي باجاهل وفرزانه ميكردم...
زندگی...
یک نفر همدم خوشبختی هاست.یک نفر همسفر سختی هاست.
چشم تاباز کنیم عمرمان میگذرد...ماهمه همسفریم...
مداد رنگی
همه ی مدادرنگیامشغول بودند بجز مداد سفید
.هیچکس بهش کار نمیداد.میگفتندتوبه هیچ دردی نمیخوری
یه شب که مدادرنگیا توسیاهی کاغذ گم شده بودند مدادسفیدتاصبح کار کرد.
ماه کشید...مهتاب کشید...وآنقدرستاره کشیدکه کوچک وکوچک وکوچک ترشد.
صبح توی جعبه ی مداد رنگی جای خالی اون باهیچ رنگی پرنشد...
دوست...
صداي خنده ي خداراميشنوي...؟!دعاهايت راشنيده وبه آنچه محال ميپنداري ميخندد...
بایاد رفیق است که دنیا پابرجاست.باعشق رفیق است که دنیا زیباست .فرداکه زدنیا رفتم .این رفیق است که کوید خاک رفیقم اینجاست
پنجمین جلسه ی کارگاه داستان،(از فصل جدید)

* میخائیل آفاناسیوویچ بولگاکف
تو را بخشنده دیدم و گنهکار شدم...
تو را وفادار دیدم و هرجا که رفتم بازگشتم...
تو را گرم دیدم و در سردترین لحظه ها به سراغت آمدم...
تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی...!!

چهارمین جلسه ی کارگاه داستان،(از فصل جدید)
«پدران
به دنیا خواهم آمد
غروب خورشید
دلپذیر و نا دلپذیر
ما را به کنار پنجره خواهد کشید
جلوه ی غیر عادی غروب را
به تصادف حمل خواهیم کرد
و در برابر منظره ی دودکش ها
شگفت زده خواهیم ماند
هم چنان که هر کس بتواند
یک قرن به عقب برگردد
در شگفتی می ماند.
دود
روی یخی که سنگ را می شکند
تن را برهنه می کند
و هم چون پهلوانی
در ابرها می آویزد و آن ها را فرو می ریزد
روز گریزنده
بر سرسره های آهنی
سیم های تلگراف
که از کلبه می گریزند
شنا خواهد کرد
و چون دمی گذشت
مانند چراغی که به راه پسری سرکش بگیرند
برای آن که این روز نیفتد و سر و دستش نشکند
فانوس های سر در خانه ها
با چراغ در شب روان خواهند شد
و از بالای آسمان
از میان رمه
رده به رده
او را به پیش خواهند راند».
بوریس پاسترناک،ترجمه ی پرویز ناتل خانلری

*بوریس لئونیدوویچ پاسترناک
سومین جلسه ی کارگاه داستان در سال جدید؛
دهمین جلسه ی کارگاه داستان سه شنبه شب، مورخ91/2/5، ساعت 20:30 دقیقه در کلاس شماره ی 203 دانشکده ی علوم پایه برگزار خواهد شد.
این جلسه به معرفی نویسنده ی روس، آلکسی تالستوی و مجملی از افکار و آرا و آثار وی اختصاص دارد.
فاطمه،فاطمه است
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است. دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه همسرعلی است. دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادرزینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.
دکتر شریعتی
