فاطمه،فاطمه است

خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه همسرعلی است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادرزینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.

دکتر شریعتی

داستان مداد

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

ادامه نوشته

گاهي بايد نشنيد!

ادامه نوشته

خدا را دیده ای آیا...؟

 
 
ادامه نوشته

کلاس دخترانه بعد از رفتن معلم

kelas.jpg

نجات

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که
کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم

به نام آنكه ابر را ميگرياند تا گل را بخنداند.

شخصي در جهنم زير شعله هاي آتش خدا را صدا زد(ياحنان و يامنان)خداوند دستور داد او را بياورند تا ببيند چه ميخواهدوقتي آمد چيزي نميگفت و خدا گفت او را دوباره به جهنم ببرنداما در حين برگشت چندين مرتبه پشت سرش را نگاه ميكرد و بر ميگشت خدا گفت بگو چه ميخواهي؟گفت وقتي صدايت ميزدم اميد وار بودم مرا ببخشي.خدا نگاهي به دل او انداخت و گفت اجابتش كردم او را به بهشت ببريد زيراهنوز در ته دلش ذره اي به من اميدوار است.