سپردن گاهی به منزله ی واگذار کردن است

1

مادری که مادر دیگر را ملاقات می کند

 

در نخستین ربع این قرن، در«مون فرمی»نزدیک پاریس، یک نوع مسافرخانه ی کثیف بود که امروز دیگر وجود ندارد. این مسافرخانه را زن و شوهری موسوم به «تناردیه» اداره می کردند. این مسافرخانه در کوچه ی بولانژه واقع بود و بالای درش لوحی دیده می شد که صاف بر دیوار میخکوبش کرده بودند. بر این تخته چیزی ترسیم شده بود شبیه به مردی که بر پشتش مرد دیگری را که سردوشی های بزرگ مطلای ژنرالی و ستاره های درشت مفضض دارد حمل کرده باشد؛ لکه های سرخ رنگی، منظره ی خون را در این تابلو مجسم می ساخت. باقی تابلو دود بود، و شاید میدان نبردی را نمایش می داد. پایین تابلو این جمله خوانده می شد:

« به گروهبان واترلو»

هیچ چیز عادی تر از مشاهده ی یک گاری دوچرخه یا یک گردونه، جلوی در یک مسافرخانه نیست. با این همه این بارکش، یا بهتر بگوییم پاره ای از یک بارکش که عصر یکی از روزهای بهار سال 1818 جلوی میکده ی کثیف سرگروهبان واترلو افتاده بود و راه عبور را تنگ کرده بود، بی شک از لحاظ هیکلش کاملا می توانست توجه یک نقاش را که گذارش به آن جا می افتاد جلب کند.

این، قسمت جلو یکی از گاری های بزرگ بارکش مخصوص نواحی جنگلی بود که برای حمل الوار ها و تنه های درخت به کار می روند. این تکه ی جلوی بارکش عبارت بود از یک میله ی ضخیم آهنین و دارای مدار که مالبند سنگینی بر آن قرار گرفته بود و دو چرخ بی اندازه بزرگ را نگاه می داشت. همه ی این مجموعه کلفت و سنگین و بد شکل بود. ممکن بود که گفته شود قنداقه ی توپ عظیمی است. عبور از دست انداز های پرگل، برچرخ ها، بر حلقه های اطراف پرده ها، بر میله و بر مالبندش، قشری از گل و لای پوشانده و رنگ زرد نفرت آوری، شبیه به رنگی که معمولا دیوار های کلیسا را با آن می آلایند به آن داده بود. چوبش زیر گل ناپدید بود و آهنش زیر زنگ زدگی،زیر میله اش زنجیر ضخیمی حلقه مانند آویخته بود، زنجیری از آن گونه که شایسته ی در بند کشیدن یک جالوت جبرکار است. این زنجیر بیننده را به فکر می انداخت، نه به فکر تیرهایی که به وسیله ی آن حمل می شدند بلکه به فکر ماستودونت ها و مامون هایی که ممکن بود این زنجیر بتواند در بندشان کشد. وضع جبرگاه در آن دیده می شد اما جبرگاهی سیکلویی و فوق طاقت آدمی، و به نظر می رسید که به تازگی از غولی گشوده شده است. هومر«پولیفوم» را و شکسپیر«کالیبان» را می توانستند یا این زنجیر ببندند.

چرا این نیمه بارکش در این محل، میان کوچه جای داشت؟ نخست برای بستن راه، سپس برای آن که زنگ زدگیش کامل شود. در نظام سابق اجتماعی تاسیسات و بساط های بسیاری هست و انسان همین گونه در راه خود به آن ها بر می خورد که جز این دلایلی برای بودن ندارند.

قسمت وسط زنجیر، زیر میله ی چرخ و نزدیک به زمین آویخته بود. و روی انحنای آن هم چنان که بر طناب تابی، می شد نشست. عصر آن روز، دو دختر کوچک، یکی تقریبا دو سال و نیمه، و دیگری هیجده ماهه نشسته، جمع شده و با وضعی دلکش به هم چسبیده بودند و دختر بزرگ تر کوچک تر را در آغوش گرفته بود. دستمالی که ماهرانه گره خورده بود از افتادن دختران جلوگیری می کرد. یک مادر، این زنجیر مخوف را دیده و گفته بود:«چه خوب! این هم یک اسباب بازی برای بچه های من».

دو بچه، که در حقیقت به صورتی دلپذیر، منتها با قدری تکلف، آراسته بودند، می درخشیدند؛ پنداشتی دو سرخ  گلند که میان آهن جای گرفته اند؛ چشمانشان آیت ظفر بود، گونه های تر و تازه شان خنده می زد. یکی شان سبزه بود و دیگری گندم گون، چهره های ساده شان دو شکفتگی جذاب بود.-باغچه ی پر گلی که در آن نزدیکی بود راهگذران را در عطر لطیفی غوطه ور می ساخت که پنداشتی از آن دخترکان است. دختر هجده ماه شکم زیبای عریانش را با لاقیدی معصوم کودکانه نشان می داد. بالای سر و اطراف این دو موجود لطیف را که سرشته از سعادت و آغتشه در نور بودند بارکش عظیم که سیاه شده از زنگ زدگی، تقریبا وحشت آور، و سراپا زوایای نفرت انگیز بود به مثابه ی دهلیز مغاره ای فرا می گرفت. در چند قدمی بر آستانه ی در مهمانخانه مادر این دو طفل ک چهره و قامتش در حقیقت خوش آیند نبود اما در آن لحظه دلنشین به نظر می رسید چنباتمه زده بود و کودکانش را با ریسمان طویلی که یک سرش را به زنجیر بسته بود تاب می داد و از ترس وقوع حادثه با آن حالت خاص که هم جنبه ی حیوانی و هم جنبه ی ملکوتی دارد و از خصایص مادری است چشم مراقبت به آن ها دوخته بود. زنجیر  ناهموار هر دفعه که رفت و آمد می کرد صدای گوش خراشی بر می آورد که به فریاد خشم شبیه بود. دختران کوچک وجدی داشتند. آفتاب مغرب با این شادمانی در می آمیخت و هیچ چیز جذاب تر از این هوس تصادف نبود که از زنجیر دیوان تابی برای فرشتگان ساخته بود.

مادر در حالی که دو کودکش را تاب می داد با آهنگی غلط تصنیفی را که در آن زمان مشهور بود می خواند:

«جنگجویی می گفت که باید...»

آواز خواندنش و تماشای کودکانش از شنیدن و دیدن وقایعی که در کوچه می گذشت بازش می داشت. هنگامی که خواندن نخستین مصرع تصنیف را آغاز می کرد کسی به وی نزدیک شده بود و وی ناگهان صدایی شنید که بسی نزدیک به گوشش می گوید:

-شما آن جا دو بچه ی قشنگ دارید، خانم،

«برای ایموژین خوشگل مهربان.»

مادر کودکان این مصرع دوم را چنان خواند که پنداشتی به کلامی که شنیده است جواب می گوید. سپس سر گرداند.

رو در رویش به فاصله ی چند قدم، زنی ایستاده بود. این زن نیز یک کودکی داشت که در آغوشش گرفته و بر سینه اش چسبانده بود. به علاوه توبره ای بزرگ با خود داشت که بسیار سنگین به نظر می رسید.

بچه ی این زن یکی از ملکوتی ترین مخلوقاتی بود که ممکن است در عالم دیده شوند. این کودکی بود که دو یا سه سال داشت: از حیث خوش لباسی می توانست با دو کودک دیگر رقابت کند؛ کلاهی کوچک از پارچه ی سفید ظریف، نوارهایی رنگارنگی بر پیراهن و توری«والانسین» به کلاه داشت.(...)، به وضعی شایان تمجید سرخ و تندرست بود. این طفل کوچک و ظریف و بیننده را به هوس می آورد که سیب گونه هایش را بگزند.درباره ی چشمانش کسی نمی توانست چیزی بگوید. جز آن که بایست بسیار درشت باشند و مژگانی عالی دارند. بچه خفته بود.

به خوابی سرشار از اعتماد و بی خیالی مطلق که مخصوص بچه هاست فرو رفته بود.آغوش مادران از عطوفت ساخته شده است؛ کودکان در آن راحت می خوابند.

اما مادر، ظاهری فقیرانه و غمین داشت. وضع کارگری در او دیده می شد که بخواهد به زندگی روستایی بازگردد. جوان بود، آیا زیبا هم بود؟ شاید، اما با این وضع و در این لباس زیباییش نمایان نمی شد. موهایش که یک حلقه ی بور از میان آن ها گریخته و بر چهره اش آویخته بود تصور می رفت که پرپشت باشد. اما همه را به سختی زیر سرپوش باشلق مانند، زشت و تنگی جمع کرده و بند این سرپوش را زیر چانه اش گره زده بود. خنده، دندان های زیبا را اگر شخص چنین دندان هایی داشته باشد نشان می دهد؛ اما این زن هیچ نمی خندید، چشمانش به نظر نمی رسید که مدت بسیار مدیدی خشک مانده باشند. پریده رنگ بود؛ وضعش نشان می داد که بسیار خسته و اندکی مریض است. دخترش را که در آغوشش به خواب رفته بود با آن نگاه خاص مادری می نگریست که طفلش را خود شیر داده است.(...)، دست ها سوخته از تابش آفتاب و گزیده از لکه های سرخ، سبابه سفت شده و قاچدار از سوزن، یک شنل تیره رنگ پشمی درشت، و یک پیراهی بلند و کفش های بزرگ داشت. این فانتین بود.

فانتین بود. به دشواری شناخته می شد. با این همه اگر کسی به دقت ملاحظه اش می کرد می دید که هنوز زیباییش را دارد. چین حزن انگیزی که به آغاز یک استهزا شبیه بود، گونه ی راستش را ناصاف می کرد. اما آرایشش، آن آرایش هوایی مرکب از «موسلین» و«روبان» که گفتی از شادی، از سفاهت و از ذوق موسیقی ترکیب یافته بود، و مملو از پیرایه  و آغشته به عطر یاس بود محو شده بود مانند یخچه های درخشانی که در آفتاب مثل الماس به نظر می رسند؛ این ها آب می شوند و شاخه را سراپا سیاه بر جا می گذارند.

دو ماه از آن تاریخ می گذشت.

در این مدت دو ماه چه ها به وقوع پیوسته بود؟ هرکس می تواند تصور کند.

پس از رها شدن، دوران رنج بردن شروع شد. فانتین پس از آن روز، دیگر فاووریت و زفین و دالیا را ندید؛ گسیختن رشته ی مواصلت از طرف مردها، روابط زن ها را نیز قطع کرده بود؛ پانزده روز بعد اگر به آن ها گفته می شد که با یک دیگر دوست بوده اند، متعجب می شدند؛ برای برقرار ماندن این دوستی دیگر دلیلی وجود نداشت. فانتین تنها مانده بود. پدر کودکش رفت. دریغا ! این گونه جدایی ها ترمیم ناپذیر است. خود را با عادت کمتری به کار، و رغبت بیشتری به خوشگذرانی، مطلقا دور افتاده دید. چون بر اثر ارتباط با تولومیس حرفه ی کوچکی را که می دانست خوار شمرده بود. راه های امرار معاشش را به دست بی قیدی سپرده بود؛ همه ی این راه ها بسته شده بودند. دیگر هیچ درآمد نداشت. فانتین خواندن را به زحمت می توانست و از نوشتن بی بهره بود. به وسیله ی یکی از نامه نویسان عمومی نامه ای برای تولومیس نویسانده، نامه ی دوم و سوم را نیز فرستاده، اما تولومیس به هیچ یک جواب نداده بود. یک روز فانتین شنید که چند زن بچه اش را نگاه می کنند و می گویند: مگر مرد ها این طور بچه ها را بچه ی خودشان حساب می کنند؟ برای این گونه بچه ها شانه بالا می اندازند! فانتین چون این حرف ها را شنید به فکر تولومیس که برای بچه اش شانه بالا می انداخت و این کودک بی گناه که بچه ی خود حساب نمی کرد افتاد و قلبش نسبت به این مرد دل سخت، مکدر گردید. با این حال چه تصمیم بایدگرفت؟ نمی دانست رو به که آرد. مرتکب گناهی شده بود ،اما باطن طبعش، به یاد داریم که، عفت و تقوا بود، به ابهام احساس می کرد که کنار پرتگاه فلاکت و پرتگاهی مخوف تر از آن قرار گرفته است. این جا جرات لازم بود؛ او چنین جراتی داشت. و بر خود فشار آورد. به این فکر افتاد که به مولدش، به «مونتروی سورمر» بازگردد. شاید آن جا کسی بشناسدش و کاری به وی دهد. آری؛ اما باید گناهش را پنهان دارد و در خلال این اندیشه، به طور مبهم ضرورت تحمل فراق دیگری را، به مراتب دردناک تر از فراق نخست ممکن می دید. قلبش فشرده شد، اما تصمیمش را گرفت. فانتین چنان که خواهیم دید شجاعت زندگی را تا حد خشونت داشت. قبلا شجاعانه به زینت آلات پشت پا زده و لباس نخی پوشیده، همه ی لباس های ابریشمینش را، همه ی شیفون هایش را، همه ی روبان ها و توری هایش را، بر دخترش آراسته بود و این یگانه غروری بود که برای خود نگاه داشته بود، چه غرور مقدسی! دار و ندارش را به فروش رساند و دویست فرانک از آن راه به دست آورد؛ پس از تسویه ی قروضش، از این مبلغ بیش از هشتاد فرانک برایش نماند. در بیست و دو سالگی، بامداد زیبای یکی از روزهای بهاری، پاریس را ترک می گفت، در حالی که کودکش را بر پشت داشت، هر کس که این مادر و دختر را در این وضع می دید دلش می سوخت. این زن در همه ی دنیا چیزی جز این بچه و این بچه در عالم کسی را جز این زن نداشت. فانتین بچه اش را خود تغذیه کرده بود. این، سینه اش را  خسته کرده بود، و کمی سرفه می کرد.

از این پس دیگر فرصتی نخواهد بود که از آقای فلیکس تولومیس سخنی به میان آید. اکتفا به گفتن این کنیم که بیست سال بعد، زمان سلطنت لویی فیلیپ، آقای تولومیس، یک وکیل مدافع بزرگ ایالت خود، مردی متنفذ و متمول، منتخبی عالی و قاضی بسیار محکمی بود و همیشه اهل خوشگذرانی نیز بود.

فانتین، نزدیک اواسط روز، پس از آن که یکی دو دفعه برای رفع خستگی با تادیه ی سه چهار شاهی برای هر فرسخ، سوار یک نوع از وسایل حمل و نقل آن زمان موسوم به کالسکه های کوچک حومه ی پاریس شده و باقی راه را پیاده طی کرده بود، به مون فرمی کوچه ی بولانژ رسید.

هنگامی که از مسافرخانه ی تناردیه می گذشت مشاهده ی دو دختر که روی تاب بازی می کردند، یک نوع حیرتی در او ایجاد کرد به طوری که جلوی این جلوه گاه شادمانی ایستاد.

در عالم جادو بسیار است. این دو طفل کوچک نیز در این مادر چنین اثری بخشیدند.

با تاثر تمام آن دو را می نگریست. حضور فرشتگان وجود بهشت را اعلام می دارد. تصور کرد که بر جبهه ی این مسافرخانه کلمه ی اسرار آمیز«اینجا، به دست مشیت الهی» ترسیم شده است. این دو کوچولو مسلما خوشبخت بودند! نگاهشان می کرد، تمجیدشان می کرد. و از این تماشا چنان به رقت آمده بود که تا مادر کودکان بین دو مصرع تصنیفش نفس تازه کرد، وی بی آن که قدرت خویشتن داری داشته باشد گفت:

-شما آن جا دو بچه ی قشنگ دارید خانم.

درنده ترین حیوانات را نیز می توان با نوازش دادن کودکانشان خلع سلاح کرد، مادر، سر برداشت و از فانتین تشکر کرد. و چون خود بر آستانه ی در نشسته بود او را بر سکوی کنار در نشاند. دو زن به صحبت پرداختند.

مادر دو دختر گفت: اسم من مادام تناردیه است. ما این مسافرخانه را اداره می کنیم.

سپس دنبال تصنیفش را باز گرفت و از میان دندان ها زمزمه کرد:

«باید بشود؛ من شوالیه ام

و به فلسطین می روم»

این مادام تناردیه زنی بود سرخ موی، فربه ، ناموزون و از زمره ی «زنان سربازی» با همه ی بد منظری شان، و غریب آن که قوز کمی داشت که مولود افراط در مطالعه ی رمان بود. موجودی بود با اطوار زنان اما به قاعده ی مردان. بعض رمان های کهن که در تصور زنان میکده چی نقش می بندند از این گونه اثرات دارند. مادام تناردیه هنوز حوان بود، به زحمت سی سال داشت. اگر این زن که چنباتمه زده بود راست می ایستاد، شاید، قد بلند، و فراخی هیکل پرجنبش او که در خور بازار های عمومی بود از لحظه ی نخست زن مسافر را بیمناک می ساخت، اعتمادش را بر هم می زد، و چیز را که ما مترصد نقل آنیم از میان می برد. یک زن به جای آن که ایستاده باشد، نشسته است، سرنوشت هایی به همین نشستن می پیوندد.

زن مسافر نقل زندگیش را با کمی تحریف بیان کرد.

گفت که زنی کارگر بوده؛ که شویش مرده؛ که نتوانسته است کاری در پاریس به دست آورد و اکنون می رود تا شاید در نقاط دیگری کاری پیدا کند. در ولایت خودش، که صبح امروز پیاده از پاریس حرکت کرده؛ که چون بچه اش را هم بر دوش داشته و احساس خستگی کرده و چون با کلسکه ی«ویل مومبل» هم مصادف شده قدری سوار شده است؛ که از ویل مومبل تا مون فرمی را پیاده پیموده؛ که بچه اش هم قدری راه رفته اما نه خیلی زیاد؛ کوچک است، طفلک، باید بغلش کرد، و حالا هم، جواهرش خوابیده است.

چون سخن به این جا رسید بوسه ای چنان گرم از گونه ی بچه ربود که از خوابش برانگیخت. کودک چشم گشود، چشمانی درشت و آبی و شبیه به چشمان مادرش، و نگاه کرد، چه چیز را؟ هیچ چیز را، و همه چیز را، با آن نگاه موقر و احیانا تند اطفال کوچک که رمزی از بی گناهی نورانی آنان در قبال افول تقوای ماست. پنداری که اینان خود را از فرشتگان می دانند و ما را از آدمیان. بچه ی فانتین پس از قدری نگریستن، لب به خندیدن گشود و با آن که مادرش نگاهش داشت با نیروی رام نشدنی کودکی که می خواهد بدود، از آغوش مادر بر زمین لغزید، ناگهان دو دختر دیگر را روی تاب دید، یکه خورد و ایستاد، دهان گشود و زبانش را به نشانه ی تحسین بیرون آورد.

مادام تناردیه دخترانش را باز کرد. هر دو را ، از تاب پایین آورد و گفت:

-سه تایی با هم بازی کنین.

در این سنین، کودکان زود با هم مانوس می شوند، و یک دقیقه بعد، تناردیه های کوچک با نورسیده به بازی کردن پرداختند، بازی سوراخ کندن در زمین، این بازی بسیار مطبوع کودکان.

این نورسیده، بسیار با نشاط بود؛ خوبی مادر، در خوشرویی طفل مترسم است؛ این بچه یک تراشه ی چوب به دست آورده بود که برای او به جای خاک انداز به کار می رفت و به وسیله ی آن با نهایت حرارت گودالی می کند که برای دفن یک مگس، کافی بود؛ کاری که گورکن می کند اگر طفلی انجام دهد خنده آور می شود.

دو زن هم چنان صحبت می داشتند.

-اسم کوچولوی شما چیه؟

-کوزت!

«کوزت» رل «اوفرازی» بخوانید. بچه ی فانتین اوفرازی نام داشت، اما مادرش به پیروی از آن غریزه ی بدیع و ملیح مادران و توده ی مردم که «ژوزفا» را  «په پیتا» می کند و «فرانسوازا» را «سی یت»، از اوفرازی، کوزت ساخته بود. این هم یک نوع از مشتقات است که معلومات همه  دانشمندان علم اشتقاق را باطل می کند. ما خود مادر بزرگی را می شناسیم که توانسته است از کلمه ی «تئودور» کلمه ی «گنون» را بسازد.

-چند سال داره؟

-رفته توی سه سال.

-مثل بزرگه ی من.

در این هنگام سه دختر کوچک با وضعی حاکی از اضطراب و حیرت بسیار در یک نقطه جمع شده بودند؛ حادثه ای به وقوع پیوسته بود؛ کرم بزرگی داشت از زمین بیرون می آمد؛ کوچولوها می ترسیدند و حال مجذوبیتی داشتند.

پیشانی های دخشانشان به یکدیگر ساییده می شدند؛ پنداشتی که سه سرند که در یک هاله جای گرفته اند.

مادام تناردیه با تعجب گفت: بچه ها چه زود هم دیگرو می شناسن! میشه قسم خورد که سه تا خواهرن!

این کلمه، شراره ای را که شاید مادر دیگر منتظرش بود بیرون جهانید. فانتین دست مادام تناردیه را گرفت! نگاه ثابتی به وی دوخت و گفت:

-میل دارین بچه ی منو واسم نگه دارین؟

زن حرکتی حیرت آلود از آن گونه به خود داد که نه قبول در آن احساس می شود و نه امنتاع.

مادر کوزت دنبال کلامش گفت:

-ملاحظه کنین، من نمی تونم بچه مو به خودم به ولایت ببرم، کار اجازه نمی ده که بچه همرام باشه. با یک بچه آدم نمی تونه جا پیدا کنه . چقدر اهل ولایت ما بد مردمی هستن. این دیگه لطف پروردگار بود که از جلوی مسافرخونه ی شما عبورم داد. وقتی که دخترهای شما رو دیدم که این قدر قشنگ و این قدر پاکیزه و این قدر راضین، منقلب شدم، به خودم گفتم: این یک مادر خوبه. چه خوب گفتین سه تا خواهر خواهند شد. به علاوه برگشتن من چندان طول نخواهد کشید. موافقین که بچه مو برام نگه دارین؟

مادام تناردیه گفت: آخه باید دید.

فانتین مقصودش را فهمید و گفت: من ماهی شش فرانک می دم.

همان دم صدای مردی از قعر میکده ی محقر بیرون آمد که گفت:

-ماهی هفت فرانک کمتر نمی شه. ماهونه ی شش ماه هم باید پیش داده بشه.

مادام تناردیه گفت:شش هفت تا چهل و دو تا!

مادر بچه گفت: میدم!

صدای مرد گفت: پونزده فرانک هم باید برای مخارج اولیه داده بشه.

مادام تناردیه گفت: جمع، پنجاه و هفت فرانک!

و در خلال این ارقام مبهما زمزمه می کرد:

«جنگجویی می گفت که باید...»

مادر گفت: پنجاه و هفت فرانک رو میدم، من هشتاد فرانک دارم. برام آن قدر خواهد ماند که بتونم به ولایتم برم، پای پیاده. آن جا پول به دست خواهم آورد و همین که قدری پولدار شدم برمی گردم و جانمو می برم.

صدای مرد گفت:

بچه بقچه ای چیزی داره؟

مادام تناردیه گفت: این که حرف می زنه شوهرمه.

فانتین گفت: البته که بقچه داره، این حیوونک جواهر من. فهمیدم که شوهر شماست. بله، بقچه ی خوبی هم داره؛ یک بقچه ی خیلی عالی، از همه چیز دوجین دوجین، لباس های ابریشمی، مثل یک خانم، اون جا توی توبره ی منه.

صدای مرد گفت: اون ها هم باید داده بشه.

مادر بچه گفت: البته میدونم که اون ها رو هم باید داد، مسخره است که من دخترمو لخت بگذارم و برم.

چهره ی صاحب مسافرخانه آشکار شد.

-بسیار خوب.

معامله تمام شد. فانتین آن شب را در مسافرخانه به سر برد؛ پولش را داد، بچه اش را گذاشت، گره ی توبره اش را که تا آن دم از بقچه ی کوزت متورم و از آن پس سبک بود، بست و صبح روز بعد پیاده راه افتاد در آن امید که به زودی بازگردد. این گونه رفتن ها با آرامش خاطر ترتیب داده می شود اما سراسر یاس است.

زنی از همسایگان تناردیه این مادر را هنگامی که می رفت در راه دید و برگشت به مادام تناردیه گفت:

-زنی را دیدم که در کوچه می رفت و گریه می کرد، مثل این که قلبش را آتش زده اند.

همین که مادر کوزت رفت تناردیه رو به زنش کرد و گفت:

-با این پول برات و صد و ده فرانکی من که فردا مهلتش سر می رسد پرداخت می شه. پنجاه فرانک کسر داشتم. می دونی که اگه این پول نمی رسید مامور دادگستری می اومد و منم مجبور می شدم براتو نکول کنم.امروز تو با بچه هات کار یه تله موشو کردی.

زن گفت: بی اون که خودم ملتفت باشم.

8

مادام ویکتور نین سی و پنج فرانک

در راه اخلاق خرج می کند

فانتین چون دید که می تواند زندگی کند لحظه ای احساس شادی کرد. با شرافت از دسترنج خود زیستن، چه نعمت آسمانی! شوق کار که چندی روی از وی نهفته بود باز آمد. یک آیینه خرید و از تماشای طراوت جوانی و موهای زیبا و دندان های صدفیش مسرتی به خود بخشید. بسی چیز ها را از یاد برد؛ به فکر هیچ نبود جز به فکر کوزتش، به فکر یک آینده ی ممکن و تقریبا خوشبخت شدن کوزت. اتاق کوچکی کرایه کرد، و به اعتبار دستمزد آینده اش اثاثیه ی آن را مرتب ساخت؛ یادگاری از دوران نابسمانی اش.

چون نمی توانست بگوید که شوهر کرده است، چنان که قبلا اشاره کردیم از صحبت راجع به دخترش کاملا خویشتن داری کرده بود.

اوایل امر، به طوری که دیدیم مرتبا ماهانه های تناردیه ها را می فرستاد. چون خود جز امضا کردن نمی توانست ناگزیر از  آن بود که به وسیله ی یکی از  نامه نویسان عمومی برای تناردیه ها کاغذ بنویسد.

غالبا نامه می فرستاد. این جلب توجه کرد. رفته رفته در کارخانه ی زنانه، کارگران آهسته به هم می گفتند: فانتین، «نامه هایی می نوشت» و «اطوار خاصی داشت»!

بیش تر کسانی مترصد اعمال اشخاصند که این اعمال مربوط به خودشان نیست. این آقا چرا جز در مواقعی که هوا تاریک و روشن است، به خانه نمی آید؟ چرا فلان آقا هرگز روزهای پنج شنبه کلیدش را به میخ نمی آویزد؟ چرا همیشه از کوچه های باریک رفت و آمد می کند؟ چرا فلان خانم همیشه پیش از رسیدن به خانه از درشکه پیاده می شود؟ چرا فلان خانم دستور خرید یک بسته کاغذ تحریر می دهد در صورتی که«جعبه ی کاغذ و پاکتش پر است»؟ و غیره. اشخاصی در این عالم هستند که برای کشف این معماها که در حقیقت برای خودشان کاملا بالسویه است بیش از آن پول خرج می کنند و بیش از آن وقت تلف می کنند، و بیش از آن زحمت به خود می دهند که برای ده ها کار خوب لازم باشد؛ و این همه به رایگان و برای تفریحشان است، بی آن که از این کنجکاوی کوچک ترین نتیجه جز همان کنجکاوی حاصل دارند. این مرد یا آن زن را روز و شب دنبال می کنند، ساعات متمادی، کنج دیوارها، زیر درهای کوچه ها، هنگام شب، در سرما و زیر باران می مانند، دلال ها را تطمیع می کنند، درشکه چی ها و پیشخدمت ها را تحریک می کنند، گیس سفیدی را به پول می فریبند، زیر پای دربانی را می کشند، برای چه؟ برای هیچ! ولع محض برای دیدن و دانستن و نفوذ کردن، حکه ی خالص برای گفتن. و غالبا این راز ها چون دانسته شد، این اسرار چون انتشار یافت، این معماها چون از پرده بیرون افتاد، حوادث ناگوار، جنگ های تن به تن، ورشکستگی ها، بر باد رفتن دودمان ها، پایمال شدن زندگی ها از آن ها حاصل می آید، و مایه ی مسرت افرادی می شود که بی آن که از این کار طرفی بربندند، فقط به حکم غریزه، «همه چیز را کشف کرده اند». واقعا اسف انگیز است!

بعض اشخاص فقط از لحاظ احتیاج به حرف زدن شریرند. صحبت دوستانه شان، گفت و شنودشان در محافل، پرگوییشان در اتاق های انتظار، مانند تنور  بزرگی است که به سرعت هیزم را می سوزاند، هیزم فراوان لازم دارند و این هیزم، آینده ی اشخاص است.

پس فانتین نیز مورد توجه قرار گرفت.

علاوه بر این یکی و دو تا نبودند زنانی که به موهای بورش و به دندان های سفیدش حسد می ورزیدند.

مکرر اتفاق افتاد که در کارخانه، بین دیگر کارگران، فانتین غالبا سر می گرداند تا قطره اشکی را پاک کند. این در لحظاتی بود که به فکر بچه اش می افتاد. و شاید هم به فکر مردی که دوستش داشته بود.

بریدن رشته ی علایق تیره ای که شخص را به روزگار گذشته می پیوندند کاری دردناک است.

می دیدند که دست کم ماهی دو دفعه و همیشه به یک نشانی کاغذ می نویسد و کاغذ را به پست می دهد. سرانجام موفق شدند که مقصد نامه ها را بدانند، «جناب آقای تناردیه، مدیر مسافرخانه در مون فرمی». نامه نویس عمومی محل را که پیرمرد ساده لوحی بود و نمی توانست شکمش را از شراب سرخ پر کند بی آن که چنته اش را از اسرار مردم تهی سازد به میخانه بردند و به پرچانگی اش واداشتند. خلاصه، دانستند که فانتین کودکی دارد. «این بچه باید دخترکی باشد». زنک سلیطه ای پیدا شد که مسافرتی از «مونتری سورمر» به «مون فرمی» کرد، با تناردیه ها صحبت داشت و چون بازگشت گفت:«با سی و پنج فرانک دلم را راحت کردم، بچه را دیدم».

پتیاره ای که این کار را کرده بود، عفریته ای بود موسوم به مادام ویکتور نی ین، حاجب و دربان تقوای همه ی عالمیان. مادام ویکتور نی ین پنجاه و شش سال داشت و صورتک زشت رویی را بر صورتک پیری  می افزود. صدای لرزان، روح هوسناک. این پیرزن یک روز هم جوانی بوده، امر عجیبی است! در روزگار جوانی اش که مصادف با حوادث سال 93 بود با کشیشی که از صومعه ی کشیشان، با شب کلاه سرخ گریخته و از«برناردن»ها به «ژاکوبن»ها پیوسته بود، مزاوجت کرده بود. خشک، خشن، ناموزون، پرخشم و خروش، نیش زن و تقریبا زهر دار بود؛ همه ی این صفات را با یادآوری شوهر راهبش می آمیخت که از او بیوه شده بود و او در زمان حیاتش این زن را کاملا مطیع و رام کرده بود، گزنه ای بود که بیش از حد طبیعی نیرو داشت. در زمان «بازگشت سلطنت» مقدس نما شد و چندان حمیت نشان داد که کشیشان شوهر راهبش را به وی بخشودند. دارایی کمی داشت که با هیاهوی بسیار به یک جامعه ی مذهبی واگذار کرده بود. در اسقفیه ی «آراس» مورد توجه بود. همین مادام ویکتور نی ین بود که به مون فرمی رفت و چون بازگشت گفت:«بچه را دیدم».

این کار مدتی طول کشید، یک سال بود که فانتین در کارخانه کار می کرد، تا آن که یک روز صبح خانم ناظر قسمت زنانه ی کارخانه از طرف آقای شهردار پنجاه فرانک به او داد و گفت دیگر از کارگران کارخانه به شمار نمی رود، و از طرف آقای شهردار از وی التزام گرفت که ناحیه را نیز ترک گوید.

این پیش آمد مصادف با زمانی بود که تناردیه پس از مطالبه ی ماهی دوازده فرانک به جای هفت فرانک، درخواست ماهی پانزده فرانک کرده بود.

فانتین درمانده شد. نمی توانست از این محل برود زیرا که کرایه خانه و باقیمانده ی بهای اثاثه اش را مقروض بود. پنجاه فرانک برای تسویه ی این قرض کفایت نمی کرد. تمجمج کنان چند کلمه ی تضرع آمیز بر زبان آورد. ناظر کارخانه ی زنانه به وی فهماند که باید بی درنگ از کارخانه بیرون رود. فانتین کارگری متوسط بود. درحالی که خجلت بیش از یاس مایه ی فروماندگی اش شده بود، کارخانه را ترک گفت و به اتاقش رفت. در دل گفت که قطعا خطای گذشته اش به اطلاع همه کس رسیده است.

دیگر یارای یک کلمه سخن گفتن در خود ندید. بعض اشخاص خیرخواه به وی نصیحت کردند که شخصا به ملاقات آقای شهردار رود. فانتین جرات نکرد و با خود اندیشید که شهردار چون مهربان است پنجاه فرانک به وی داده و چون درستکار است بیرونش کرده است. تسلیم این حکم شد.

9

کامیابی مادام ویکتور نی ین

(...)، فانتین خود را برای خدمتکاری در شهر عرضه داشت؛ از خانه ای به خانه ی دیگر رفت. هیچ کس نپذیرفتش. نمی توانست از شهر برود؛ سمساری که بهای اثاثه اش را به او مدیون بود به وی گفته بود:« اگر بروید به پلیس شکایت می کنم تا مثل دزد توقیفتان کند». صاحبخانه که اجاره بهایی طلبکار بود می گفت:«شما جوان و خوشکلید می توانید پول بدهید».

پنجاه فرانک را بین صاحبخانه و سمسار تقسیم کرد! سه ربع اثاثه اش را به سمسار پس داد، جز بعض لوازم چیزی نگاه نداشت، خود را بی کار و بی ممر معاش یافت، مشاهده کرد که چیزی جز یک تختخواب ندارد و هنوز در حدود صد فرانک مقروض است.

به دوختن پیراهن های ضخیم برای سربازان پادگان پرداخت و از این کار روزی دوازده شاهی عاید می داشت. روزی ده شاهیش برای دخترش لازم بود. در آن موقع بود که پول فرستادن برای تناردیه ها نامرتب شد.

در خلال این احوال پیرزنی که شب ها هنگامی که وی به خانه بازمی گشت شمع اتاقش را روشن می کرد فن زیستن در فقر را به وی آموخت. پس از زیستن با کم نوبت به زیستن با هیچ می رسد. این به منزله ی دو اتاق است که نخستین تاریک است و دیگری سیاه.

از آن پس فانتین دانست که چگونه می توان یک سره از آتش در زمستان چشم پوشید، چگونه می توان از پرنده ی کوچکی که هر روز نیم پول ارزن می خورد دل برگرفت، چگونه می توان از پاچین خود روانداز ترتیب داد، و از روانداز خود پیراهن ساخت، چگونه می توان با غذا خوردن در روشنایی پنچره ی اتاق رو به رو، در مصرف شمع صرفه جویی کرد. همه کس نمی داند که بعض موجودات ضعیف که در فلاکت و شرافت پیر شده اند، از یک شاهی چگونه استفاده می کنند. این، سرانجام به صورت یک هنر در می آید. فانتین این هنر عالی را به دست آورد و از این راه اندک جراتی پیدا کرد.

در آن اوقات به یکی از زن های همسایه می گفت:به! من به خود می گویم اگر شبانه روز بیش از پنج ساعت نخوابم و باقی ساعات را روی دوختنی هایم کار کنم همیشه خواهم توانست تقریبا نانم را دربیاورم. از این گذشته انسان وقتی که غصه دار است کم تر می خورد! خوب! رنج ها، دلواپسی ها، اضطراب ها، یک لقمه نان از یک طرف، مشتی غم و غصه از سوی دیگر، همه ی این ها دست به دست هم می دهند و سیرم می کنند.

در این فلاکت بچه اش اگر کنارش بود سعادت بی اندازه ای به وی می بخشید. به این خیال افتاد که بیاوردش، اما چه! در بیچارگی خود سهیمش کند! به علاوه به تناردیه ها مقروض بود؛ چطور تسویه ی حساب کند؟ آن وقت مسافرت!...پولش را  از کجا بیاورد؟

پیرزنی که به وی درسی داده بود که می توان درس زندگی فقیرانه اش نامید، زن مقدسی بود موسوم به «مارگریت»، زاهد با زهد واقعی، فقیر، و در هم آن حال هم خیرخواه نسبت به فقرا و هم نسبت به اغنیا. دارای سواد فقط به قدری که بتواند کلمه ی مارگریت را امضا کند، و معتقد به خدا، که این خود علمی واقعی است.

از این گونه تقواها در عالم پایین فراوان است؛ روزی این ها همه در عالم بالا جای خواهند گرفت. این زندگی فردایی در پی دارد.

در اوایل امر، فانتین چنان خجلت زده بود که جرات نمی کرد از خانه بیرون رود، هنگامی که در کوچه بود خیال می کرد که مردم سر به دنبالش می گردانند و با انگشت به یکدیگر نشانش می دهند؛ مردم همه نگاهش می کردند و هیچ کس سلامی به او نمی گفت. تحقیر زننده و بارد راهگذران مثل نسیم سردی در جسمش نفوذ می کرد.

در شهرهای کوچک یک زن بدبخت مثل این است که برهنه در معرض تمسخر و کنجکاوی مردم قرار گرفته باشد. در پاریس لااقل کسی شما را نمی شناسد، و این ظلمت، خود به منزله ی یک لباس است.اوه،! فانتین چقدر آرزو داشت که به پاریس آید! اما محال بود.

پس لامحاله باید به بی حرمتی عادت کرد. هم چنان که به نداری عادت کرده بود، کم کم در این راه نیز عازم شد. پس از دو یا سه ماه، شرم را از خود فروریخت و به بیرون رفتن از خانه پرداخت مثل این که اصلا چیزی نبوده است. می گفت:«برای من هیچ تفاوت ندارد». رفت، بازگشت، سر، راست گرفته، با لبخندی تلخ و احساس کرد که بی حیا شده است.

مادام ویکتور نی ین گاه از پنجره ی اتاقش فانتین را می دید که می گذرد، فلاکت«این مخلوق» را که بر اثر اقدامات او «به سزای خود رسیده بود» می نگریست و به خود تبریک می گفت. شریران سعادتی سیاه دارند.

افراط در کار، فانتین را خسته می کرد و سرفه های کوچک خشکی که از چندی پیش داشت، رو به فزونی می گذاشت. گاه به همسایه اش مارگریت می گفت: ببینید دست هایم چقدر سرد است.

با این همه هر روز صبح، هنگامی که موی زیبایش را که هم چون ابریشم نتابیده فرو ریخته بود با یک شانه ی شکسته شانه می زد، یک دم طنازی سعادت آمیزی بدو روی می آورد.

10

دنباله ی کامیابی

اواخر زمستان از کارخانه بیرونش کرده بودند؛ تابستان گذشت، اما زمستان باز آمد. روزها کوتاه، کار کم تر، در زمستان گرما نیست، روشنایی نیست، ظهر نیست، شب به صبح پیوسته است، همه جا همه، هوا تاریک روشن، پنجره خاکستری رنگ، چشم به درستی نمی بیند، آسمان به یک بادگیر می ماند. سراسر روز مثل یک سرداب است. آفتاب فقیرانه روی می نماید. چه فصل مخوفی! زمستان آب آسمانی و قلب انسانی را به سنگ مبدل می کند. طلبکاران فانتین به ستوهش می آوردند.

فانتین در آمد بسیار کمی داشت. قروضش بیش تر شده بود. تناردیه ها که پولشان مرتب نمی رسید هر دم برایش نامه هایی می نوشتند که محتویاتش غصه دارش می ساخت، و مخارج جواب نوشتن به عزایش می نشاند. یک روز برایش نوشتند که در این هوای سرد کوزت کوچکش لخت لخت است، احتیاج به یک دامن پشمی دارد و دست کم لازم است که مادرش ده فرانک برای این کار بفرستد. نامه را گرفت، آن را تا پایان روز در دست هایش فشرد، همان شب از خانه خارج شد، نزد دلاکی که در نبش کوچه دکان داشت رفت، شانه از سر برگرفت، گیسوی بور شایان تمجیدش موج زنان تا کمرش فرو ریخت.

دلاک با شوق و حیرت گفت: چه موهای خوشکلی!

فانتین گفت: این را چند می خرید؟

-ده فرانک.

-ببرید!

فانتین با این ده فرانک یک دامن کشباف برای کوزت خرید و نزد تناردیه ها فرستاد.

این دامن تناردیه ها را خشمگین ساخت. آن ها پول می خواستند نه دامن. دامن را با «اپوتین» دادند و طفلک کاکلی آن سال هم از سرما لرزید.

اما فانتین با خود گفت:« بچه ام دیگر سردش نخواهد شد. با موهایم پوشاندمش». کلاه کوچک گردی بر سر می گذاشت که سر بی مویش را نهان می داشت. و با آن کلاه باز هم زیبا بود .

امری ظلمانی در قلب فانتین به وقوع پیوست. چون دید که دیگر نمی تواند مویش را بیاراید رفته رفته اطرافش را به چشم دشمنی نگریست. مدتی دراز  با همه مردم در ستایش بابا مادلن همزبانی کرده بود، اما از بس در فکرش تکرار کرد که این شخص از کارخانه بیرونش کرده و موجب بدبختی اش شده است او را نیز چون دیگران و بلکه بیش تر از همه کس دشمن شمرد. هرگاه از جلو کارخانه در ساعاتی که کارگران جلو در هستند می گذشت وانمود می کرد که می خندد و می خواند.

پیرزن کارگری که یک دفعه این گونه در حال خواندن و خندیدنش دید، گفت: این دختری است که عاقبت بدی خواهد داشت.(...).

فقط دخترش را می پرستید.

هر چه بیش تر تنزل می کرد، هر چه بیش تر پیرامونش همه چیز تاریک می شد، این فرشته ی کوچک بیش تر در اعماق جانش می درخشید. می گفت: هر وقت که متمول شوم کوزتم را پیش خودم خواهم آورد. و چون این کلام را بر زبان می آورد خنده می کرد. سرفه دست از او نمی کشید. و پیوسته پشتش عرق داشت.

یک روز از تناردیه ها کاغذی به این مضمون به وی رسید:

«کوزت به ناخوشی خطرناکی که در این محل شیوع یافته مبتلا شده است. تبی است به اسم عرق گز، دواهای گران قیمت لازم دارد. این ما را خانه خراب می کند و نمی توانیم از عهده برآییم. اگر تا هشت روز دیگر چهل فرانک برای ما نفرستید بچه خواهد مرد».

فانتین به قهقهه خندید و به همسایه ی پیرش گفت:آه! این ها چه خوشند!... چهل فرانک که می شود چقدر؟می شود دو ناپلئون؟ می خواهند از کجا بیاورم؟ چه بی شعورند این دهاتی ها!

آن گاه جلوی دریچه ی بالای پلکان رفت و بار دیگر نامه را خواند.

سپس از پلکان به زیر آمد و دوان دوان، جست و خیزکنان، خندان مثل همیشه بیرون رفت.

شخصی که او را در راه دید گفت: چه خبرتان است که این قدر خوشید؟

فانتین جواب داد: حماقت بامزه ای است که این مردم صحرانشین برای من نوشته اند. از من چهل فرانک می خواهند، بد دهاتی ها!

هنگامی که از میدان شهر می گذشت گروهی از مردم را دید که دور کالسکه ی عجیبی را گرفته اند، بالای این کالسکه مردی که پوستی قرمز داشت راست ایستاده بود و به تفصیل نطق می کرد. این یک دندان ساز معرکه گیر سیار بود که به همگان دندان عاریه ای کامل، خمیر دندان، گرد دندان، و انواع اکسیر عرضه می داشت. فانتین وارد جمعیتی شد که مرد را احاطه کرده بودند و مانند دیگران به خندیدن به خطابه ی آقای دندان ساز پرداخت که برای اوباش با اصطلاحات خاص خودشان حرف می زد و با بعض دیگر با زبان رکیکی که متناسب با آنان بود. دندان ساز این دختر زیبا را که دیوانه وار می خندید دید، ناگهان حرفش را قطع کرد و گفت:

-دندان های قشنگی دارید، ای دختر خانم که آن جا می خندید، اگر دو تا پاروئکتان را به من بفروشید عوض هر کدام یک ناپلئون طلا می دهم.

فانتین پرسید: پاروئک های من چیست؟

پروفسور دندان ساز گفت: پاروئک شما دو دندان جلو شما، از ردیف بالاست.

فانتین گفت: آه! چه وحشت آور!

پیرزن بی دندان که آن جا ایستاده بود غرولند کنان گفت: دو ناپلئون! اینو ببین که چه خوشبخته!

فانتین گریخت و گوش هایش را گرفت تا صدای دندان ساز را نشنود، زیرا که وی هم چنان با صدای کریهش فریاد می زد:خوب فکر کنید؛ دو ناپلئون بد پولی نیست؛ اگر دلتان به این معامله راضی شد عصر امروز به مسافرخانه ی «تیاک دارژان» بیایید، مرا آن جا خواهید یافت.

فانتین به خانه برگشت. غضبناک بود. موضوع را برای همسایه ی خویش مارگریت حکایت کرد،«خوب می فهمید، آیا مرد خبیثی نیست؟ چطور می گذارند این قبیل اشخاص به شهر بیایند! دو دندان جلو مرا می خواهد بکند! آن وقت چه وحشت آور هم خواهم شد! موی سر، باز هم می روید. اما دندان ها! آه! عجب جانوری است این مرد؛ به جای این کار بیش تر دوست می دارم که خودم را از طبقه ی پنجم به روی سنگ فرش کوچه بیندازم! به من گفت که عصر امروز در تیاک دارژن خواهد بود».

مارگریت پرسید: چقدر می خواست بدهد؟

-دو ناپلئون.

-می شود چهل فرانک.

فانتین گفت: آره، می شود چهل فرانک.

متفکر ماند و به کار خود پرداخت پس از ربع ساعت دست از دوختن برداشت، بالای پلکان رفت و یک بار دیگر کاغذ تناردیه ها را خواند.

چون بازگشت به مارگریت پیر که نزدیکش نشسته بود و کار می کرد گفت:

-راستی این تب عرق گز چطور چیزی است؟ شما می دانید؟

پیرزن گفت: بلی، یک نوع ناخوشی است.

-پس دواهای خیلی زیاد لازم دارد؟

-اوه! دواهای وحشت آور.

-شما از کجا می دانید؟

-از آن ناخوشی هاست که همه می دانند.

-پس این به بچه ها حمله می کند؟

-مخصوصا به بچه ها.

-هرکس مبتلا شود می میرد.

مرگریت گفت: درست و حسابی.

فانتین بیرون آمد و یک بار دیگر هم کاغذ تناردیه ها را روی پلکان خواند.

غروب، پایین رفت و دیده شد که سوی کوچه ی «پاریس» که مسافرخانه ها در آن جاست می رود.

صبح روز بعد مارگریت چون پیش از طلوع آفتاب وارد اتاق فانتین شد(زیرا که این دو زن با هم کار می کردند و به این ترتیب هر دو بیش از یک شمع نمی افروختند) فانتین را دید که پریده رنگ و لرزان روی تختخوابش نشسته است. شب نخوابیده بود. کلاهش روی زانویش افتاده بود. شمع که همه شب سوخته بود تقریبا آب شده بود.

مارگریت بر آستانه ی در ایستاد، از این بی نظمی بزرگ برجای خشک شد، و با حیرت گفت:

-خداوندا! تمام شمع سوخته! مگر چیزی اتفاق افتاده؟

سپس فانتین را که سر بی مویش را سوی او می گرداند نگاه کرد.

فانتین از غروب روز پیش تا صبح آن روز تقریبا ده سال پیر شده بود.

پیرزن گفت: پناه بر خدا! چه تان است فانتین؟

فانتین جواب داد: چیزیم نیست، به عکس! بچه م دیگر از مرض خطرناک به دلیل کمک نرسیدن نخواهد مرد. راضیم.

و ضمن گفتن این کلمات دو سکه ی ناپلئون طلا را که روی میز می درخشید به پیرزن نشان می داد.

پیرزن گفت:اوه! الحمدالله! این مکنت بزرگی است! این لوی های طلا را از کجا آوردی؟

فانتین جواب داد: به هر صورت به دست آوردم.

و در این حال لبخندی زد؛ شمع چهره اش را روشن می کرد. این لبخندی خود آلود بود. بزاقی سرخ کنار لبش را می آلود، و سوراخی سیاه در دهان داشت.

دو دندان جلوی فانتین کنده شده بود

چهل فرانک را به «مون فرمی» فرستاد.

این نیرنگی بود که تناردیه ها برای تحصیل پول به کار برده بودند. کوزت مریض نبود.

فانتین آیینه اش را از پنجره بیرون انداخت. از مدت درازی پیش اتاق سابقش را که در طبقه ی دوم عمارت بود ترک گفته و در یک کلبه ی زیر شیروانی که درش فقط با یک گیره بسته می شد جای گزیده بود. این اتاق حفره ای بود که سقفش در ته اتاق با کف آن تشکیل زاویه می داد و هر لحظه سر با سقف آن مصادف می شد. فقیر، به پایان اتاقش نیز مانند سرنوشتش نمی تواند برود مگر آن که بیش از پیش سر خم کند. دیگر تختخوابی نداشت، فقط پلاسی برایش مانده بود که آن را روانداز خود می نامید و تشکی که بر زمین افتاده بود و یک صندلی حصیر در رفته. گلدان کوچکی که داشت در گوشه ای خشکیده و فراموش شده بود.(...). شرم را از دست داده بود، ظرافت را هم از دست داد. آخرین نشانه. با کلاهی کثیف از خانه خارج می شد. خواه از کمی وقت یا از لاقیدی. دیگر زیرپوش هایش را وصله نمی کرد. هر چه پاشنه ی جورابش پاره تر می شد، ساقه ی آن را بیش تر به درون کفش فرو می برد. این از چین های عمودی جوراب معلوم می شد. کمربند قدیمی و مستعملش را با تکه های چلوار وصله می کرد که به اندک حرکت پاره می شد. کسانی که از وی طلبکار بودند «بازی ها سرش در می آوردند» و هیچ راحتش نمی گذاشتند. در کوچه با آن ها مصادف می شد. در پلکان با آن ها مصادف می شد. چه بسا شب را با گریستن یا با فکر کردن به سحر می رساند. چشمانش بسیار درخشان بود و درد شدیدی در شانه اش، نزدیک بالای گرده، متمایل به سمت چپ احساس می کرد. بی اندازه سرفه می کرد. بابا مادلن را به شدت دشمن می داشت اما لب به شکایت نمی گشود. در شبانه روز هفده ساعت دوزندگی می کرد؛ اما یک مقاطعه کار امور زندان که زندانیان را با مناقصه به کار وا می داشت ناگهان تقلیلی در اجرت کارگران داد و در نتیجه مزد روزانه ی زنان کارگر آزاد از قبیل فانتین را به روزی نه شاهی رساند. هفده ساعت کار و نه شاهی اجرت. طلبکارانش در آن موقع بیش از همیشه بی رحم بودند. سمسار که تقریبا همه ی اثاثی را که به فانتین فروخته بود پس گرفته بود و باز هم خود را طلبکار می دانست. به وی می گفت:« بی شرف! پول مرا چه وقت خواهی داد؟»خداوندا! از جانش چه می خواستند! خود را از هر طرف مورد حمله می دید و رفته رفته حالت عجیبی مانند خوی حیوان وحشی در نفسش ایجاد می شد و شیوع می یافت. در آن اوان تناردیه برایش نوشت که تاکنون بی اندازه نجابت به خرج داده است و پیش از این نمی تواند در انتظار بنشیند، باید فورا صد فرانک برایش فرستاده شود، وگرنه کوزت کوچک را که نقاهتش از آن ناخوشی بزرگ کاملا باقی است از خانه اش خواهد راند تا از سرما، از پیاده روی، هرچه بر سرش می آید بیاید و اگر دلش می خواهد بمیرد. فانتین فکر کرد:«صد فرانک! اما کجاست آن کار که روز صد شاهی اجرت داشته باشد؟»

با خود گفت: برویم، باقی را بفروشیم.

بدبخت رفت فاحشه شد.

                       بینوایان، ویکتور هوگو، ترجمه ی حسینقلی مستعان، انتشارات امیرکبیر، صفحه های167 تا 208

*فانتین رها شده، اثر اوژن کاریر